#بچه_مثبت_پارت_277

پوزخند زدم، اگه گریه نکنم جای تعجب داره.

متین نگاهش رو از من گرفت و از اتاق بیرون رفت و صدای گریه ی منم متقابلا بلند شد، به حدی که پدرجون گوشی رو از دستم گرفت و به آرشام گفت:

- الان حال ملیسا خوب نیست، بهتر شد باهات تماس می گیرم.

اون قدر گریه کردم که علاوه بر شمای دوستام، چشمای پدرجونم غرق اشک شد. هر کدوم به طریقی سعی در آروم کردن من داشتن در حالی که همشون می دونستن آروم بخش دلم کیه و الان کجاست.





***





.:: این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (www.98ia.com)ساخته و منتشر شده است ::.





خدا رو شکر مهموناشون رفته بودن و پدرجون و مادرجونم اون قدر شعور داشتن که درک کنن حالم خوب نیست و ازم سوالی نپرسن. دو روز بعدش به اصرار پدر جون یه مگان مشکی پسندیدم و اون برام خریدش. تو این مدت به بچه ها هر روز بهم زنگ می زدن و جویای احوالم بودن، اما حرفی از متین نه زده می شد و نه من جرات پرسیدن داشتم، اما این طور که از صحبتای مائده توی رستوران مشخص بود احتمالا دو روز پیش متین به خواستگاری سحر رفته، سحرم که از خداش بود. وای خدای من دارم دیوونه می شم. از طرفی آرشام دو ساعت به دو ساعت زنگ می زد و حالم رو می پرسید که با شنیدن صداش حالم بدتر می شد. داشتم با پدرجون شوخی می کردم که گوشیم زنگ خورد. با دیدن اسم متین روی گوشیم نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم. گوشی رو که برداشتم بهم مهلت حرف زدنم نداد.

- سلام خانم احمدی اگه میشه ...

یه کم مکث کرد و ادامه داد:

- امروز ساعت چهار عصر همون پارک همیشگی بیاید.

قطع کرد و من بهت زده به گوشیم خیره شدم. برای یه لحظه شک کردم نکنه توهم فانتزی زدم که متین باهام تماس گرفته، اما با چک کردن تماسای دریافتی مطمئن شدم.

پدرجون گفت:

- اتفاقی افتاده؟

romangram.com | @romangram_com