#بچه_مثبت_پارت_276


- خوب هستید؟

"واقعا به نظرت خوب میام؟"

همون موقع موبایل پدرجان زنگ خورد.

صدای بقیه رو نمی شنیدم و فقط تموم وجودم چشم شده بود و اون رو می دیدم. شاید این آخرین دیدار ما می بود، پس باید یه دل سیر نگاهش می کردم، اگرچه من هیچ وقت از دیدنش سیر نمی شدم.

با قرار گرفتن پدرجون در مسیر نگاهم به خودم اومدم.

گوشیش رو مقابلم گرفت و گفت:

- دخترم آرشامه، نگرانت شده.

گوشی رو گرفتم و تو دستای سردم فشارش دادم.

ندیدم متین و حالتاش رو، ولی صدای پر حرص مائده رو شنیدم که گفت:

- دیدیش که، دیدی که کاملا سالمه؟ پس برو دیگه.

گوشی رو به گوشم چسبوندم. بغض باعث شده بود که صدام یه کم گرفته بشه.

- سلام.

صدای نگران آرشام رو از اون طرف خط شنیدم.

- ملیسا؟ عزیز دلم خوبی؟

- بله، ممنون.

- چی کار کردی با خودت؟

بغضم شکست از نامردی همسرم. تازه بعد از همه ی اون بلاهایی که خودش به سرم آورده، بهم میگه چی کار با خودم کردم. همون زمان بود که پدرجون از جلوم کنار رفت و نگاه خیسم تو نگاه عصبی و سرگردون متین قفل شد.

- الو ملیسا؟ داری گریه می کنی؟


romangram.com | @romangram_com