#بچه_مثبت_پارت_275

آروم زمزمه کرد:

- خوبی؟

فقط سرم رو آروم تکون دادم.

در باز شد و پدرجون با چشمای مضطربش وارد شد. لبخند کم رنگی به روش زدم. نفسش رو بیرون داد و گفت:

- دختر تو که ما رو کشتی.

- پدر شما از کجا خبردار شدید؟

و نگاه گله مندم رو به یلدا دوختم که سریع گفت:

- حالت که بد شد گوشیت چند بار زنگ خورد و شقایق جواب داد.

پدرجون ادامه داد:

- آخه مهلقا و مهدا و خونوادش اومده بودن خونه و می خواستیم شام بخوریم، مهگل گفت بهت زنگ بزنیم ببینم میای واسه شام یا نه.

سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم. با ورود بقیه ی بچه ها اتاق شلوغ شد.

- خانوم خانوما، سه ساعته خوابیدی.

به کوروش نگاه کردم و گفتم:

- واقعا سه ساعت شد؟

با ورود متین همه ساکت شدیم. درسته جلوی پدرجون درست نبود، اما نمی تونستم نگاهم رو از چشمای نجیب و غمزده ی متین بگیرم.

آروم اسمش رو زیر لب زمزمه کردم. نگاهش رو ازم گرفت و به کفشاش خیره شد.

- سلام خانم احمدی.

با گفتن "خانم احمدی" یه جورایی بهم یادآوری کرد که هر چی بینمون بوده تموم شده.

- سلام.

romangram.com | @romangram_com