#بچه_مثبت_پارت_274


- ممنون، قربونت برم.

- ...

- نه، شما برید، من که گفتم نمی تونم بیام.

- ...

نگاه مائده روی چشمای من ثابت شد و سریع نگاهش رو دزدید. آروم زمزمه کرد:

- امیدوارم خوشبخت بشن، اما حضور من اون جا ...

ساکت شد و بعد از چند ثانیه دوباره گفت:

- سلام.

از جاش بلند شد. معلوم بود در حضور من معذب بود، چون نگاهش فقط روی من کشیده می شد و تا منو متوجه خودش می دید نگاهش رو می دزدید. چند قدم ازمون فاصله گرفت و به سمت آکواریوم وسط رستوران رفت. صداش آروم بود، اما برای منی که تموم وجودم گوش شده بود شنیدن صداش آسون بود.

- متین جان اصرار نکن، من نمیام.

- ...

- می دونم برادر من، اما ...

- ...

- موضوع ربطی به مشکل من و سحر نداره، امیدوارم با هم خوشبخت بشید و ...

متین، سحر، خوشبخت شدن، نفس کشیدن واسم سخت شد. هاله ی اشک جلوی دیدم رو تار کرد. صدای نگران یلدا که اسمم رو صدا زد توی سرم اکو می شد و سیاهی مطلق و سکوت.

"کاش مرده باشم! خدایا همین یه بار فقط، خواهش می کنم آرزوم رو برآورده کن، جونم رو بگیر!"

این بار هم خدا صدام رو نشنید و من باز موندم. آره، من موندم تا شاهد از دست دادن عشقم باشم. درسته که توقعم بی جاست. وقتی من خودم ازدواج کردم چرا نمی تونم ازدواج متینم رو تحمل کنم؟ آره، خودخواهم، من خودخواهم، حالا چی؟ خودم دارم مرد و مردونه اعتراف می کنم. خدایا این چه بازیه که روزگار با من و زندگی و عشقم می کنه؟

سرم رو که برگردوندم چشمم به یلدا افتاد، چشما و دماغش از گریه ی زیاد سرخ شده بود و نگاه مهربونش به من بود.


romangram.com | @romangram_com