#بچه_مثبت_پارت_273

- اگه میای بجنب.

سوار شد و در حالی که با دم و دستگاه داخل ماشین سرگرم شده بود پرسید:

- چی شده؟ خانم بالاخره از لک دراومد؟

آهی کشیدم و حرفی نزدم. شقایق صاف نشست و گفت:

- می دونم سخته ملیسا، اما مطمئنم آرشام از اون دسته مرداییه که می تونه خودش رو تو دلت جا کنه، مثل رمان ...

وسط حرفش پریدم و گفتم:

- بسه شقایق، صد بار از این داستانا برام گفتی، اما قضیه ی من فرق می کنه، برای بار هزارم دارم بهت می گم.

- می دونم، می دونم، اما زمان همه چی رو حل می کنه.

- نظری ندارم.

تا رستوران هر دو ساکت بودیم.





***





به جمع دوستام نگاه کردم. دقیقا مثل گذشته بودیم، با این تفاوت که این آخری ها متین هم جزء اکیپمون شده بود و حالا ... . برخورد صمیمی دوستام باعث شد یه کم از فکر متین بیرون بیام. مخصوصا وقتی کوروش علنا گفت از مائده خواستگاری کرده و مائده تا بنا گوش سرخ شد، یا وقتی نازنین با خوشحالی خبر حامله شدنش رو بهمون داد و ذوق بهروز و یلدا بابت قضیه ی حاملگی نازنین و این که قراره خاله و عمو بشن. اما با زنگ خوردن گوشی مائده همه ی خوشی هام دود شد و رفت هوا.

مائده گوشیش رو جواب داد.

- سلام عمه جان.

- ...

romangram.com | @romangram_com