#بچه_مثبت_پارت_272
- نمی خواد مهگل. ملیسا جون ماشین منو ببر.
آهان، این شد یه پیشنهاد درست و حسابی.
بدون تعارف سویچ رو برداشتم که پدرجون گفت:
- فردا بریم واست یه ماشین بخرم.
- ممنون، حتما.
در حالی که سوار فورد پدرجون می شدم، با شقایق تماس گرفتم و گفتم می رم دنبالش.
***
سوت شقایق منو از فکر خیال متین بیرون کشید. لعنت به من که حتی دو دقیقه نمی تونستم بهش فکر نکنم.
- وای ملیسا، این عروسک مال کیه؟
و دستش رو روی بدنه ی ماشین به حالت نوازش کشید.
- اولا سلام. دوما، مال پدر جونه. سوما چه خبرته ندید بدید بازی درمیاری؟
شقایق در حالی که هنوز نگاه های عاشقش رو از ماشین برنداشته بود گفت:
- علیک سلام. تو رو خدا ملی، دو سه تا عکس با گوشیت ازم بگیر بزنم تو پیجم. با این عروسک چند تا عکس عشقولانه بگیرم توپ میشه.
دیدم اگه ولش کنم تا دو ساعت دیگه با ماشین لاو می ترکونه، برای همین سریع سوار شدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com