#بچه_مثبت_پارت_271
مانده ام همه غم و همه خیال"
***
باید متین رو فراموش می کردم، هر طوری که بود باید فراموش می کردم که نفسم بسته به نفسای یکی دیگه بود. آره، این طوری واسه همه بهتر بود.
با بچه ها، البته به اصرار اونا قرار رستوران گذاشتم. می خواستم برای رفتن به رستوران آماده بشم که چشمم به قیافه ی درب و داغونم تو آینه افتاد. تمام سعیم رو کردم که چشمای به گود نشسته و گونه های رنگ پریدم رو با رنگ و روغن آرایش صفایی بدم که موفق شدم. مانتوی شیری رنگ و بلندم رو پوشیدم که باهاش قدم بلندتر نشون داده می شد.
آماده شدنم که تموم شد، رفتم پیش پدرجون و مادرجون که توی نشیمن بودن.
- سلام.
هر دوتاشون به سمتم برگشتن و با لبخند نگاهم کردن.
- سلام عزیز دلم. جایی می خوای بری انقدر خوشگل کردی؟
- با اجازتون با بچه ها می رم بیرون.
- کی برمی گردی؟ آخه خواهرم اینا امشب میان این جا.
این اولین باری بود که در طول مدتی که این جا بودم مهمونی واسشون می اومد. اونا هم هیچ جا نمی رفتن که باعث می شد فکر کنم یه جورایی دوست ندارن کسی راجع به ازدواجم بدونه، اما حالا ... .
- ده و این حدودا.
-می دونم با دوستات قرار گذاشتی و نمی تونی بزنی زیرش و تقصیر از من بود که زودتر باهات هماهنگ نکردم، اما اگه می تونی یه کم زودتر بیا.
- چشم مادرجون.
- بذار به محربی بگم بیاد.
romangram.com | @romangram_com