#بچه_مثبت_پارت_270
یا تو را دوباره مهربان کنم
مامان آهی کشید و گفت:
- عزیزم با خودت این کار رو نکن.
- نمی تونم مامان. من ...
اشکام شدت گرفت. ادامه دادم:
- از خودم بدم میاد. چرا نمی تونم فراموشش کنم؟
- چون نمی خوای فراموشش کنی.
حرفی نزدم، شاید حق با مامان بود.
بعد از ده دقیقه محربی اومد و من با یه خداحافظی سرسری از پیش خانوادم رفتم.
اما کجا؟ از کی فرار کنم؟ از خودم؟ یا از عشقی که به جای این که فراموشش کنم هر روز بی قرارتر و عاشق ترم می کنه؟
"بی تو من کجا روم، کجا روم؟
هستی من از تو مانده یادگار
من به پای خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود کنم فرار"
تقصیر من چیه که زمونه با من سر ناسازگاری داره؟ اونه که کمر همت به نابودیم بسته.
"در گریز از این زمان بی گذشت
در فغان از این ملال بی زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
romangram.com | @romangram_com