#بچه_مثبت_پارت_266
بابا سرش رو تکون داد و به سمت من برگشت.
- امشب رو این جا بمون.
بی توجه به حرف بابا نالیدم:
- کاش می دیدمش.
- ملیسا؟
- بابا کاش متین رو می دیدم.
با بغض ادامه دادم:
- برای آخرین بار. مائده گفت دو هفته دیگه بلیط داره.
بابا بلند شد و رو به من گفت:
- فردا صبح میاد این جا. حالا بلند شو بریم شامت رو بخور.
***
اون قدر برای دیدن متین استرس داشتم که مامان با عصبانیت بهم گفت:
- ول کن اون ناخنای بدبخت رو، تمومش رو خوردی.
نگاهی سرسری به ناخنام انداختم و رو به بابا گفتم:
romangram.com | @romangram_com