#بچه_مثبت_پارت_267

- پس کی میاد؟

همون موقع زنگ در به صدا دراومد و قلب بی قرار من از زدن ایستاد. بابا در حالی که خیره خیره نگاهم می کرد، زمزمه کرد:

- ملیسا یادت باشه که تو متاهلی.

همین جمله ی بابا کافی بود که تموم اون چه از شوق دیدار متین فراموش کرده بودم یهو به ذهنم هجوم بیاره و تازه یادم بیاد چقدر بدبختم.

صدای سلام و احوالپرسی متین و بابا و صدای مهربونش که حال مامان رو می پرسید و بابا که دعوتش کرد داخل. از جا بلند شدم. نگاه غمگین مامان قلبم رو بدتر آتیش می زد و باز شدن در و دیدن قامت قشنگ کسی که تموم قلبم مال اون بود. هنوز متوجه من نشده بود. یاا... گفت و بعد از بابا وارد شد و همون دم در، با شنیدن صدای سلامم ایست کرد.

سرش آروم آروم به سمتم چرخید و من بعد از این همه دوری، بالاخره چشمای سیاهش رو دیدم.

نگاهش دلخور بود، حق داشت. نگاهش رو ازم دزدید. جواب سلامم به قدری آروم بود که به زحمت شنیدم. نادیدم گرفت و سرش رو به سمت مامان چرخوند.

- سلام خانم احمدی. انشاا... بهترید؟

مامان جوابش رو داد و دعوتش کرد به نشستن.

- باید برم، چند جا کار دارم. با اجازتون فعلا.

نه، من هنوز سیر ندیده بودمش، نباید می رفت، شاید این آخرین دیدارمون بود.

به خودم که اومدم بلند صداش زدم.

- متین؟

ایستاد، اما برنگشت.

مامان و بابا نگاهشون بین ما دوتا در نوسان بود.

برام مهم نبود که چی کار می کنم، فقط می خواستم باهاش حرف بزنم و برای آخرین بار ...

نه، نه ... نمی خواستم این آخرین بارمون باشه که هم رو می بینیم. پس تکلیف جایی که تو قلبم اشغال کرده بود چی می شد؟

صداش تو گوشم بود، اون موقع که صداش می کردم و اون می گفت: "جانم ملیسا بلا؟"

کنارش رسیدم. بدون این که به سمتم نگاهی کنه گفت:

romangram.com | @romangram_com