#بچه_مثبت_پارت_265
***
نگاهم تو نگاه خسته و شرمنده ی بابا بود و نگاه اون به چشمای درمونده ی من.
- یه زمین تو محدوده ی یه شهرک صنعتی، واسه کارخونه مناسبه. فردا می خوایم معامله کنیم، اما قبل از اون می خوام ازت بپرسم که تو هم به این کار راضی هستی؟ این پول حق توئه.
آهی کشیدم و نگاهم رو از چشماش گرفتم.
- برام مهم نیست بابا، هر کاری صلاح می دونید انجام بدید.
- منم دل و دماغ زیادی ندارم، اما متین ...
سرم رو پر شتاب بر گردوندم و منتظر نگاهش کردم. چقدر از سر شب تا حالا که بابا اومده منتظر حرفی در مورد متینم بودم! بابا با این حرکتم کمی مکث کرد و بعد از کشیدن آهی ادامه داد:
- اون ازم خواست هر طور شده زودتر پول آرشام رو بهش برگردونم، منظورم اون بیست میلیارده و تو رو از زیر دینش تا آخر عمرت دربیارم.
با دیدن اشکام ساکت شد. مامان برای این که موضوع رو عوض کنه گفت:
- شام رو بیارم؟
بی توجه به مامان، رو به بابا گفتم:
- بابا به این موضوع فکر نکنید، این پولا واسه آرشام پولی نیست.
بابا اخمی کرد و گفت:
- می دونم، اما این طوری که مشخصه آرشام آدم سوء استفاده گریه.
مامان از جاش بلند شد و گفت:
- شام رو می کشم.
romangram.com | @romangram_com