#بچه_مثبت_پارت_264


- ما رو ببخش عزیزم، من و بابات رو ببخش. ما ...

وسط حرفش پریدم و گفتم:

- مامان، خواهش می کنم این طوری نگین.

اشکام رو پاک کردم و از بغلش بیرون اومدم.

لبخندی زدم و گفتم:

- پس بابا کجاست؟

- با متین رفتن بیرون.

زمزمه کردم:

- با متین؟

- آره، متین به بابات پیشنهاد داد با ده میلیاردی که با خودش از دبی آورده، بابات باز یه کارخونه بزنه و از صفر شروع کنه. گفت بیست میلیارد آرشام رو بدیم تا منتی تو زندگی سرت نذاره. واقعا که این پسر چقدر فهمیده و آقاست.

آهی کشیدم و در حالی که همراه مامان وارد خونه می شدم گفتم:

- نگفت چطوری ده میلیارد رو پس گرفته؟

- چرا. گفت دو روز باهاش صحبت کرده و از وضعیت ما گفته، طرفم بالاخره راضی شده از اون همه پول ده میلیاردش رو پس بده.

حرفی نزدم و مامان رفت تا برام نوشیدنی بیاره. تازه یاد سوسن افتادم. دلم براش تنگ شده بود. بعد از ورشکستگی بابا اون و عباس هم مجبور شدن واسه امرار معاش دنبال کار بگردن و از پیش ما رفتن.

مامان با صدای بلند از توی آشپزخونه گفت:

- چرا تلفنت رو جواب ندادی؟ دوستات کچلم کردن. واقعا که چه دوستای خوبی داری.

خندم گرفت. تا قبل از این ماجراها، دوستام از دید مامان آدمای دگوری بودن و حالا خوب شده بودن. واقعا چقدر بعضی اتفاقا آدما رو عوض می کنه.




romangram.com | @romangram_com