#بچه_مثبت_پارت_253
بعد گلی رو به من گفت:
- بفرمایید خانم جان.
جلوتر از اون وارد اتاق شدم.
- خانم جان گوشیتون؟
- سامسونگه.
به سمت تلفن اتاق رفت و اون رو توی پریز زد. بعدم از اتاق خارج شد و با یه شارژر برگشت.
- ممنون.
نگاهم به تصویر خودم تو آینه افتاد. چشمام اونقدر قرمز بود و پوف کرده بود که حد نداشت. بیخود نبود بهادری با دیدنم اون طوری گفت. گوشیم رو روشن کردم، آخرش چی؟ همون موقع اس ام اسی از متین اومد. سریع بازش کردم. دستام به شدت می لرزید. مطمئنم اون از طریق مامان بابا از همه چیز خبردار شده.
-چرا ملیسا؟ آخه چرا؟
اس ام اس بعدیشم رسید.
"حالا هر دو حلقه داریم،تو، تو دستت،من تو چشمام. تو زدی، من اما موندم، زیر قولت، روی حرفام."
متینم چی بگم بهت که خودم مقصر همه چیزم، مقصر صبر نداشتنم، مقصر تصمیم گیریای سریع و بدون فکرم. من دل شکسته با این فکر خسته دلم تنگته. با چشمای نمناک، تر و ابری و پاک دلم تنگته. گوشی رو با دستای لرزونم محکم تو دستم فشردم و با مامان تماس گرفتم.
- ملیسا عزیز دلم؟ کجایی مادر؟
- مامان؟
- بمیرم برای دل تو، بمیرم برای دل متین.
- مامان، متین ...
نتونستم حرف بزنم. گریه مجالم نداد.
- اومد این جا اومد دنبالت. اومد خبر جور شدن پول رو بهمون بده، اما ما چی کار کردیم؟ به جای تشکر کردن از اون به خاطر تموم کاراش در حق خونوادمون بهش گفتیم ... گفتیم چه به سرت اومده. حالش بد شد مامان. کمرش شکست تو اوج جوونی. وقتی زانوهاش خم شد و روی زمین نشست، فقط یه جمله گفت، گفت "خدایا کمکم کن تا فراموشش کنم." اون وقت بود که من و باباتم کمرمون شکست ملیسا.
حالا دوتامون با صدای بلند گریه می کردیم.
romangram.com | @romangram_com