#بچه_مثبت_پارت_254
- مامان، مامانی چرا انقدر من بدبختم؟ مامان دوستش داشتم، دوستم داشت. می مردم واسش اونم، اونم ...
- بسه مامان، بسه گلم، قسمت نبود.
"می گویند قسمت نیست، خدا نخواست، حکمت است. خدایا من قسمت و حکمت نمی فهمم، تو طاقت بفهم!"
- طاقتم تموم شد مامان.
گوشی از دستم روی تخت افتاد. سرم رو توی بالشت فشار دادم تا شکایتام از خدا رو بلند بلند نگم.
با زنگ خوردن گوشی اتاقم به خودم اومدم. صورتم نمناک بود. نفهمیدم چطور زمان گذشت، اما حالا کسی که پشت خط بود منو از دنیای فکر و خیالاتم بیرون کشید. تا مرز جنون فاصله ای نداشتم، این رو خودم خوب می فهمیدم. دستم رو به سمت گوشیم بردم. چشمام اون قدر درد می کرد که درست نمی دیدم. بالاخره گوشی رو لمس کردم. آروم برش داشتم.
- الو؟
صدام به قدری گرفته بود که به زور درمی اومد.
- سلام خانم خوشگله.
از مکثی که بعد از شنیدن صدام کرد فهمیدم حالم رو می دونه. کاش زودتر قطع کنه. سرم رو محکم فشار دادم و گفتم:
- سلام.
- خوبی؟
صادقانه گفتم:
- نه.
کمی مکث کرد و گفت:
- باید کم کم عادت کنی.
- می دونم.
- ملیسا باور کن خیلی دوستت دارم.
romangram.com | @romangram_com