#بچه_مثبت_پارت_252


- خانم فرمودن.

- پوف، باشه برو من میام.

پیش خودم فکر کردم برم پایین و بخوام منو برسونن خونه، اما با یادآوری برگشت متین پشیمون شدم. من روی رو به رو شدن باهاش رو نداشتم. گوشیم رو از سر شب خاموش کردم. می دونستم می خواد موضوع رو از زبون خودم بشنوه. با شونه های خمیده از پله ها پایین رفتم. مادر و پدر آرشام سر میز منتظر نشسته بودن. با احساس حضورم پدر آرشام به سمتم برگشت تا چیزی بهم بگه که با دیدن من ساکت شد.

- سلام.

- داری با خودت چی کار می کنی ملیسا؟

به چشمای غمگین بهادری نگاه کردم. چی باید می گفتم؟ بغضم رو به زور قورت دادم.

- معذرت می خوام؛ ولی من میلی به شام ندارم، اگه میشه اجازه بدین برم تو اتاقم.

- اما ...

پدر آرشام وسط حرف مهگل پرید و گفت:

- اشکال نداره، برو.

- ممنون. شب بخیر.

- راستی آرشام گفت بهت بگم گوشیت رو روشن کنی، می خواد باهات حرف بزنه. مثل این که تلفن اتاقتم قطع کردی.

به سمت مهگل برگشتم و گفتم:

- من کاری به تلفن اتاق نداشتم، اما گوشیم شارژ تموم کرده.

- گلی؟

- بله خانم جان؟

- گوشی اتاق ملیسا خانم چک کن ببین چه مشکلی داره و یه شارژر مناسبم بهش بده.

- چشم خانم.


romangram.com | @romangram_com