#بچه_مثبت_پارت_247

راننده پدر آرشام سلامی کرد و گفت:

- خانم فرمودن بیام دنبالتون. چمدونتون کجاس؟

رو به شقایق و کوروش که با نگرانی نگاهم می کردن گفتم:

- من می رم.

شقایق کنارم اومد و گفت:

- اما ...

وسط حرفش پریدم و گفتم:

- باید یه جای آروم بشینم و خوب فکر کنم چه خاکی تو سرم بریزم. اگه نرم باز یه شلوغ بازی راه می افته.

- باشه عزیزم. فقط خدا رو شکر اون آشغال تا دو سه ماه دیگه سر و کلش پیدا نمیشه.

سرم رو تکون دادم و بدون برداشتن یه سر سوزن وسیله سوار ماشین شدم. تنها وسیله تو جیبمم موبایلم بود.





***





- سلام.

مادر آرشام، مهگل با اخم نگاهم کرد و فقط سرش رو تکون داد. از همین اول کار باید تکلیفم رو باهاشون روشن میک ردم برا همین با صدای نه چندان کنترل شده گفتم:

- ببینید مهگل خانم، واسه من اخم و تخم نکنید. اگه شما از این که من عروستونم ناراضی هستید، منم همچین راضی نیستم؛ پس به اون پسرتون بگید طلاق منو همین امروز بده و من فردا صبح با ده میلیارد پول دم در خونتونم، پاتونم می بوسم، هوم؟

- من تو این فکرم آرشام چیه تو رو دید خوشش اومد. زبونت خیلی تند و تلخه، قیافتم همچین شاهکار نیست. وضعیت مالیتونم حتی اون موقع که بابات کارخونه دار بود انگشت کوچیکه آرشامم هم نمی شد.

romangram.com | @romangram_com