#بچه_مثبت_پارت_248


- دِ موضوع همینه، من چیزی ندارم که در خور شان و منزلت پسرتون باشه، بهتره راضیش کنید.

بدون این که اجازه بده من ادامه حرفم رو بزنم گوشی رو برداشت. مطمئن بودم به آرشام زنگ می زنه. روی مبل مقابلش نشستم و بهش چشم دوختم.

- الو عزیزه دلم؟

- ...

- سلام قربونت برم.

- ...

- آره الان رسید.

-...

- فقط یه سوال ازت دارم. چرا این دختر؟ مگه چی داره که بقیه ندارن؟

- ...

- مادر من عشق و عاشقی دیگه چیه؟ بابا این همه دختر. تازه از ظواهر امر پیداست اونم همچین مایل به این ازدواج نبوده.

- ...

- می دونی و باهاش ازدواج کردی؟

- ...

مادر آرشام در سکوت به حرفای پسرش گوش می کرد و نگاهش تو چشمای من خیره بود. آخر سر هم گفت:

- باشه عزیزم. خداحافظ.

- ...

- نه نگران نباش حتما.


romangram.com | @romangram_com