#بچه_مثبت_پارت_246


دنبال گوشیم گشتم. دست بهروز بود و اون داشت با متین صحبت می کرد. مامان با دستای لرزون آب قند برام به هم می زد.

- بیا مادر بخور.

لیوان رو پس زدم و به بابا گفتم:

- بابا زنگ بزنید به آرشام و معامله رو فسخ کنید. بابا متین پول رو از اون مرتیکه پس گرفته. بابا بلند شو!

بابا هم مبهوت نگاهم می کرد. بهروز خداحافظی گفت و جلوم ایستاد گوشی رو از دستش قاپیدم توی مخاطبین دنبال اسم کنه گشتم. نمی گرفت یا بوق اشغال می خورد. بالاخره صدای منحوسش توی گوشی پیچید.

- سلام بر همسر دلتنگم.

- معامله فسخ شد. نیازی به ده میلیاردت ندارم، پول رو می دم به وکیلت و طلاقم رو می گیرم.

چند لحظه سکوت و بعد صدای خنده وحشتناکش.

- متاسفم عزیزم، من اهل فسخ کردن معامله نیستم. ضمنا ده میلیارد نه و بیست میلیارده. به هر حال تو مال منی، حتی اگه صد میلیارد هم ...

وسط حرفش پریدم.

- لعنتی! ازت متنفرم! آشغال کثافت!

با تموم قدرتم گوشی رو پرت کردم و شروع به جیغ و داد کردم. اون قدر جیغ زدم که گلوم می سوخت، اما سوزش گلوم کجا و سوزش قلبم کجا. چقدر احمق بودم که دیشب گوشیم رو خاموش کردم و چقدر احمق تر بودم که از قضیه امروز صبح چیزی به متین نگفتم. من خودم با دستای خودم گور زندگیم رو کندم. این رو می دونستم که حتی اگه بیست میلیارد جور بشه از طلاق خبری نیست. آرشام بازم فکر همه جا رو کرده بود و من احمق پای اون دفتر ازدواج لعنتی امضا کرده بودم و حق طلاق، حق اسارتم رو به آرشام داده بودم.





***





تا ساعت پنج عصر یه جورایی تو خونمون عزای عمومی بود. مامان توی بیمارستان زیر سرم بود و بابا خودشم کم کم با اون حالش باید بستری می شد. یلدا هم چندین بار حالش به هم خورد و بهروز مجبور شد ببرش خونه. و من فقط نشسته بودم و دعا می کردم همه چیزایی که اون روز واسم اتفاق افتاده یه خواب باشه و من دوباره از صبح روزم رو شروع کنم. زنگ در زده شد و من چشمم پی ساعت رفت. ساعت پنج عصر بود. حالا باید چی کار می کردم؟ هنوز لباسای صبح تنم بود. یک راست داخل حیاط رفتم و در رو باز کردم.


romangram.com | @romangram_com