#بچه_مثبت_پارت_245
خندیدم. تلخ خندیدم. شقایق فراموش کرده بود تو رمانایی که اون خونده بود ازدواجای اجباری در حالی انجام می شد که طرف تو زندگیش یکی مثل متین رو نداشت. اومدم جوابش رو بدم که بهروز و آقای وکیل رسیدن. بهروز فقط سرش رو واسم تکون داد و وکیل کلید خونه ای رو به دستم داد و گفت:
- تبریک می گم. لطفا این جا رو هم امضا کنید تا سند خونه به نامتون بشه.
امضا کردم و به سمت پدر و مادر آرشام برگشتم. انگار مهلقا داشت توجیهشون می کرد. فقط شنیدم پدر آرشام با صدای بلند گفت:
- ده میلیارد تومن؟! این پسره دیوونه شده!
بعد از چند دقیقه به سمت من اومد و گفت:
- ساعت پنج عصر میام دنبالت.
سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و اونا بدون حرف اضافه ای از محضر خارج شدن. هنوز یادم نرفته که همین کسایی که با فخر از کنار مادر و پدرم گذشتن چند ماه پیش برای این که من عروسشون بشم سر و دست می شکستن. خدایا کجایی؟ منو یادت هست؟
***
گوشیم رو که روشن کردم، سیل پیامای متین و آرشام به گوشیم سرازیر شد. همه رو نخونده پاک کردم. مطمئن بودم مائده دلش نمیاد قضیه ازدواجم رو به متین بگه. پس اون هنوز نمی دونست امروز صبح من چه غلطی کردم. گوشیم زنگ خورد. مامان و بابا به همراه بچه ها روی مبلای سالن ولو بودن و هر کدوم توی فکرای خودشون غرق بودن. با الو گفتن من همه نگاها به سمتم برگشت.
- سلام ملیسا بلا. کجایی خانومم؟ مژدگونی بده که دارم دست پر برمی گردم.
داد زدم:
- چی؟
- اوه اوه، چت شد؟ هیجانت اوردوز زد؟ گفتم بالاخره تونستم از شریک بابات ده میلیارد از اون پول رو پس بگیرم.
گوشی از دستم روی زمین افتاد و من بهت زده به دیوار رو به روم نگاه کردم. خدایا چرا با من این طوری بازی می کنی؟ مگه من ... با مشتی که به صورتم خورد تازه وارد زمان حال شدم. یلدا نگران می گفت:
- چی شده؟
romangram.com | @romangram_com