#بچه_مثبت_پارت_244


گوشی رو قطع کردم و به سمت مامان بابا رفتم. مامان روی صندلی نشسته بود و بابا شونه هاش رو آروم آروم می مالید. سعی کردم خودم رو شاد نشون بدم، اما همین که بهشون رسیدم مامان محکم بغلم کرد و زد زیر گریه و گفت:

- بمیرم برات.

لرزش بدنش ترس تو دلم انداخت. سریع از خودم جداش کردم و گفتم:

- واسه خوشبختیم دعا کنید.

فقط سرشو تکون داد.

بابا زمزمه کرد:

- شرمندتم.

-چی می گی پدر من؟ بهم قول بده که مواظب مامان می مونی و از صفر شروع می کنی.

-ملیسا؟

یلدا بغلم کرد و گفت:

- خوشبخت بشی.

- ممنونم.

مائده فقط گفت:

- من باید برم.

و کوروش با بغض گفت:

- معذرت می خوام که نتونستم کاری واست کنم.

شقایق هم در حالی که سعی می کرد لبخند بزنه گفت:

- ملی قضیه رمانه رو که واست گفتم یادته که؟ زندگی تو هم همین طور میشه.


romangram.com | @romangram_com