#بچه_مثبت_پارت_237

- هنوز مهلت دوهفته ای تموم نشده.

- مهندس بدیعی به پولش احتیاج داره، الان می خواد.

به قیافه ی چندش شرخر نگاه کردم و گفتم:

- یعنی چی؟ مرده و حرفش.

دستش رو به نشونه ی "برو بابا" تکون داد و بابا با قیافه ی دمغ رفت تا آماده بشه و باهاشون بره.

باید بدیعی رو می دیدم و باهاش حرف می زدم. سریع شماره ی اقای ملکی رو گرفتم و تموم جریان رو براش شرح دادم. سریع آماده شدم و به سمت آدرسی که ملکی بهم داد راهی شدم. مامان به خاطر قرصای خواب آوری که خورده بود از جریان خبر نداشت. قبل از رفتنم پیش مامان متین رفتم و خواهش کردم یه سری به مامان بزنه و بهش بگه من و بابا رفتیم دنبال تهیه ی پول.

منشی بدیعی با لحن عادی گفت جلسه داره و من هم چون وقت قبلی نداشتم نمی تونم ببینمش، بعد هم با کمال پررویی گفت برای سه شنبه ی هفته ی بعد بهم وقت ملاقات می ده.

- ولی من حتما باید ببینمشون.

- شرمندم.

فکر این که بابا الان تو بازداشتگاه باشه دیوونم می کرد. یه کم باهاش چونه زدم و دیدم نخیر، خانوم الان رگ وظیفه شناسیشون بالا اومده و خبری از وقت ملاقات نیست. آبدارچی شرکت واسش چایی آورد و من با یه لنگ انداختن واسش، باعث ریخته شدن چایی ها روی میز و لباس خانوم شدم.

یارو سریع به سمت دستشویی دوید و من هم با استفاده از فرصت پیش اومده، خودم رو توی اتاق بدیعی پرت کردم. به مرد کچل و چهل و پنج، شیش ساله ی مقابلم سلام کردم.

در حالی که از ورود ناگهانی من شوکه شده بود گفت:

- معلوم هست این عنایتی چه غلطی می کنه؟ گفته بودم کسی رو تو نفرسته.

به اطرافم نگاه کردم. خبری از جلسه نبود و جز خود بدیعی حتی یه مگس هم تو اتاق نبود.

خوبه تو شرکت ها جلسه برگذار میشه، وگرنه برای دست به سر کردن مراجعین چه بهونه ای به جز جمله ی معروف "الان رییس جلسه داره" داشتن؟

سریع گفتم:

- آقای مهندس، من احمدی هستم. در رابطه با موضوع چکای بابا ...

وسط حرفم پرید و گفت:

- می دونم چی می خواین بگین. موضوع اینه که من خودم بدجور پول لازمم، خودم هم یه جورایی تو آستانه ی ورشکستگیم.

romangram.com | @romangram_com