#بچه_مثبت_پارت_229
- دیروز آر ...
با صدای زنگ گوشیم و دیدن شماره ی مامان، سریع جواب دادم.
- الو مامان؟
- ملیسا کجایی؟ زود بیا.
در حالی که از جام بلند بلند می شدم، با ترس گفتم:
- چی شده مامان؟
متین هم سریع بلند شد. هر دومون به سمت ماشینش دویدیم. مامان با گریه گفت:
- بابات با دو تا از شرخرای بدیعی زد و خورد کرده و دماغ یکیشون آسیب دیده و الان کلانتری نزدیک خونه س.
با بهت گفتم:
- امکان نداره!
بابای بیچاره ی من اون قدر سرش گرم زندگیش بود که تا حالا صدای بلندش رو هم نشنیده بودم، چه برسه به زد و خورد.
متین هیچ حرفی نزد و سریع تا کلانتری رانندگی کرد. سریع داخل کلانتری رفتم. مامان پشت در اتاقی ایستاده بود.
- مامان؟
- سرگرده گفت بیرون باشیم، صدامون می کنه.
- باشه مامانم، چیزی نیست، تو دوباره حرص نخور حالت بد میشه.
متین سلامی به مامان داد.
- سلام پسرم.
- نگران نباشید ...
در اتاق باز شد و سربازه رو به ما گفت:
romangram.com | @romangram_com