#بچه_مثبت_پارت_230


- بفرمایید.

نگاهم به بابا و دوتا گردن کلفت رو به روش افتاد. لباس های هر سه تاشون کثیف بود و جیب پیراهن بابا پاره شده بود و یکی از مردا هم دستمالی روی دماغش گذاشته بود و دستمال یه کم خونی بود.

- سلام آقا رضا.

با صدای متین به خودم اومدم. سرگرده به سمت متین اومد و محکم دستش رو تو دست گرفت و گفت:

- به، سلام آقا متین. خوبی؟ والده چطوره؟

نفس آسوده ای کشیدم، پس طرف دوست متینه.

متین چیزی زیر گوش سرگرد زمزمه کرد که باعث شد سرگرده به سرباز کنار در بگه:

- جاسمی من الان برمی گردم. خانوما، شما هم تو اتاق تشریف داشته باشید.

به سمت بابا رفتم و آروم گفتم:

- بابا خوبین؟

بابا اخمی به اون دو تا گردن کلفت کرد و سرش رو آروم تکون داد.

- تیمور ببین، نذاشتی بزنم نفلش کنم.

به مرد بد ریخت نگاه کردم و اخم کردم. زمزمه کردم:

- چهار روز دیگه تا مهلت پرداخت پولمون مونده. چرا هر روز مزاحمت ایجاد می کنید؟

- یعنی می خوای بگی تا چهار روز دیگه پولمون رو پس می دی؟

- ما از شما پولی نگرفتیم.

لبخند زشتی زد و رفیقش گفت:

- ما و مهندس بدیعی نداریم که، پول اون پول ماست.


romangram.com | @romangram_com