#بچه_مثبت_پارت_222


- مهلقا هستم.

"اوه اوه، این این جا چی کار می کنه؟"

- بفرمایین.

در رو باز گذاشتم و منتظرش ایستادم. مهلقا اومد و صورتم رو سرسری بوسید و با یه لحن چندشناکی گفت:

- مامان بابات نیستن؟

- نخیر.

مامان و بابا برای جور کردن پول کرج رفته بودن تا بابا با یکی از دوستای کارخونه دارش صحبت کنه. همچین با فخر نگاهم کرد که یه لحظه احساس کوزت بودن بهم دست داد.

- پول رو تونستن جور کنن؟

- نه هنوز.

- می تونن؟

یاد حرف مادر متین افتادم و گفتم:

- توکل بر خدا.

ابروهای تتو کردش بالا پرید و گفت:

- اون که بله؛ ولی ده تا پول کمی نیست.

حرفی نزدم. زنیکه پا شده اومده این جا مبلغ رو یادآوری کنه. براش شربت آوردم و ساکت نگاهش کردم. سر انگشتای شست و اشارش به لبه ی لیوان می مالید و خیره خیره نگاهم می کرد. "انشاا... چشات لوچ بشه. وای چه شود!"

- خب، می دونی که طلبکارای بابات بدجور مایه دارن.

چشم بسته غیب می گی. خب پای ده تا وسطه، از بقالی سر کوچه که نمی خواسته نسیه جنس برداره.

- یکیشون بدیعیه، شرخراش معروفن، پول که می خواد هیچی دیگه واسش مهم نیس، می فهمی که؟


romangram.com | @romangram_com