#بچه_مثبت_پارت_223

- منظور؟

- با این که هنوز نمی فهمم چی کار کردی که خواهرزاده احمق منو رام کردی؛ اما اون می خواد کل بدهی بابات رو یه جا بده.

- و در عوض؟

- اونش رو نمی دونم. گفت که اگه می خوای بدونی باهاش تماس بگیری. شمارش رو داری که؟ خب من برم دیگه.

اون رفت و من با دنیایی از افکار در هم بر هم تنها موندم.

با زنگ موبایلم از جا پریدم.

بابا بود.

- الو؟ سلام.

- ملیسا زود بیا اورژانس بیمارستان ...

- چی؟ چرا؟

- مامانت حالش به هم خورده.

اصلا نفهمیدم چطوری آماده شدم. از در خونه که بیرون اومدم متین داشت ماشینش رو می برد تو حیاطشون.

- متین؟

ماشین رو نگه داشت و سریع پیاده شد. نمی دونم قیافم چطوری بود که سریع به سمتم اومد و با نگرانی گفت:

- ملیسا جان اتفاقی افتاده؟

- مامان حالش به هم خورده، الانم بیمارستانه.

- پس معطل چی هستی؟ سوار شو.

نفهمیدم کی اشکم راه افتاد، فقط با راه یافتن اولین قطره به دهانم و مزه ی شورش دست به صورتم کشیدم، خیس خیس بود. متین که تازه صورت خیسم رو دید، دستمالی به سمتم گرفت و گفت:

- خانمی، گریه چرا؟ به امید خدا چیزیشون نشده.

romangram.com | @romangram_com