#بچه_مثبت_پارت_221
- متین واقعا از تو و مادرت ممنونم؛ اما بابام غرور داره، دوست ندارم با این کارا غرورش بشکنه.
- قرار نیست بفهمه از طرف ...
- گفتم که ممنونم، اما ازت خواهش می کنم با این لطفات منو داغون نکن.
- حالا چی کار کنیم؟ می دونی که تا آخر این هفته باید مدارکم رو بفرستم.
- با این اوضاع معلومه چی کار کنی. کارای پذیرشت رو انجام بده. به قول مامانت خدا بزرگه. تا این مشکلات میاد تموم شه، احتمالا درس تو هم تموم شده و برگشتی. درسته دوریت برام از هر چیزی سخت تره؛ اما نمی تونم تو این اوضاع خودخواهانه تصمیم بگیرم و مامان بابا رو ول کنم و باهات بیام.
- می دونم عزیزم. همین که قلبت پیش من باشه برام بسه.
***
به موعد چک دوم نزدیک تر می شدیم و هنوز نتونسته بودیم حتی یک دهم از اون رو جور کنیم. مامان و بابا به هر کی می دونستن رو انداختن، اما این جا بود که هر دوشون فهمیدن اکثر دوستاشون مگس دور شیرینی بودن. مامان افسرده شده بود. از همه بدتر باید دنبال خونه واسه اجاره می گشتیم. فامیلای نزدیکمونم که اکثرا ایران نبودن و اونایی که بودن هم تو این اوضاع اصلا خودشون رو بهمون نشون هم نمی دادن. تصور این که تا چند روز دیگه بابا پشت میله های زندونه هممون رو داغون می کرد. دنبال خونه واسه اجاره می گشتم که متین پیشنهاد داد به خونه مجاور خونشون که مال پدربزرگش بود بریم. توی تقسیم ارث بین خانواده پدری متین، این خونه به پدر متین رسیده بود. با مامان که صحبت کردم بی حوصله گفت: "هر کاری دوست داری بکن." اسباب کشی هم کار زیادی نداشت، چون همراه دوستام و البته متین کارا سریع انجام شد. پدر کوروش هم با طلبکارای بابا صحبت کرد و زمان پرداخت چک رو دو هفته تمدید کرد. جالب ترین بخشش جایی بود که بابا که وارد خونه جدید شد و فقط از متین و آقا بودن رفتاراش تعریف کرد. جوری که اگه قبلا عاشقش هم نبودم، الان با این همه تعریف دیوونش می شدم.حضور مادر متین هم کنار مامان باعث شد که اون یه کم از اون حالت افسرده دربیاد.
***
با بدبختی یه غذایی از روی کتاب آشپزی مائده سر هم می کردم که زنگ خونه رو زدن.
- بله؟
romangram.com | @romangram_com