#بچه_مثبت_پارت_220


مامان آهی کشید و گفت:

- اگه تموم دار و ندارمون رو بفروشیم و به آشنا و غریبه رو بندازیم، شاید فقط بتونیم چک اولی رو پاس کنیم.

- خب انشاا... که تا اون موقع شریک بابا هم پیدا میشه.

- شریکش گم نشده که پیدا بشه؛ پول رو هاپولی کرده و انگار نه انگار.

- خب ... خب الان چی میشه؟

- نمی دونم. بابات فردا برمی گرده ببینیم باید چی کار کنیم.





***





با اومدن بابا اوضاع داغون تر از قبل شد. شریک بابا به راحتی تموم پولش رو بالا کشیده بود و تازه بابا رو تهدید کرده بود اگه بازم مزاحمت ایجاد کنه ازش شکایت می کنه. موهای بابا تو این چند وقت سفید شده بود و مامان حتی حوصله ی خودش رو هم نداشت چه برسه به بقیه. خونه و کارخونه رو واسه فروش گذاشتیم و با قیمت زیر قیمت واقعی فروختیم. با فروش طلا جواهرات و ماشینا و ویلای شمال و چندتا پلاک زمین و خالی کردن کل حسابای بانکیمون به علاوه قرض گرفتن پول از این و اون تونستیم مبلغ چک اول رو جور کنیم. تو این مدت اون قدر درگیر بودم که قضیه ی خواستگاری خود به خود منتفی شد. متین با این که درگیر کارای رفتنش بود؛ اما با پیشنهاداش منو هر بار بیشتر شرمنده می کرد.





***





- ملیسا به مامان گفتم خونه رو واسه فروش بذاریم. دو میلیارد می خرن. درسته کمه اما بهتر از هیچیه.


romangram.com | @romangram_com