#بچه_مثبت_پارت_219

***





مامان تقریبا خودش رو تو اتاقش حبس کرده بود و حتی به تلفنای دوستاش هم توجهی نمی کرد. این رو وقتی فهمیدم که شیرین، یکی از دوستای صمیمی مامان به گوشیم زنگ زد و گفت که چرا مامان نه همراهش رو جواب می ده نه تلفن خونه رو؟ در اتاقش رو زدم. بلند گفت:

- سوسن گفتم که، به چیزی احتیاج ندارم و حوصله ی هیچ کسی رو هم ندارم.

- مامان منم.

حرفی نزد. در رو باز کردم و وارد شدم. مامان لبه ی پنجره نشسته بود و آسمون رو نگاه می کرد.

- مامان وقتشه بهم بگین این جا چه خبره. اون چکایی که گفتین جریانشون چیه؟

مامان برگشت و نگاهش رو بهم دوخت. خیلی وقت بود که بدون آرایش ندیده بودمش.

- بابات ورشکست شد.

"خسته نباشی، این رو که خودمم فهمیدم."

- چرا؟

- یه سرمایه گذاری برای ساخت هتل تو دبی.

- خب؟

- خودمم نمی دونم چی شده؛ اما مثل این که شریکش که یه عرب بوده، پول رو بالا کشیده.

- چی؟ یعنی چه؟ از بابا بعیده به کسی این طوری اعتماد کنه.

- همه چیز ظاهر قانونی داشته، اما فقط در ظاهر. حالا موعد چکا که شده، تازه آقا فهمیده سرش چه کلاه بزرگی رفته.

- وکیل شرکت ...

- اون مرتیکه که اصلا معلوم نیس کدوم گوریه. یه هفته س غیب شده.

romangram.com | @romangram_com