#بچه_مثبت_پارت_207
دلبری برگزیده ام که مپرس
شقایق این بار چشماش اندازه ی دوتا توپ هفت سنگ شد و گفت:
- چی؟
- لئوناردو داوینچی! ذهنت رو درگیر نکن عزیزم، واسه خالی نبودن عریضه گفتم.
حالا چشماش باریک شد و با لحنی که انگار ده ساله بازپرسه گفت:
- مطمئنی؟
- شک نکن عزیزم.
- صبر کن ببینم ملی، تو این چند روزه چه غلطی می کردی؟
- هیچی گلم، از هجرانت چون شمع می سوختم.
دیگه آمپر چسبوند و این بار من یه پس گردنی نوش جان کردم.
- هوی بشکنه دستت، بگو انشاا...!
- من امروز تکلیفم و ...
با ورود استاد خفه شد و من خوشحال.
بعد کلاس که طبق معمول نازی جیم زد و چشمتون روز بد نبینه، شقایق کنه شد و ول نکرد و من هم در یه حرکت انتحاری نه تنها حواسش رو از موضوع خودم پرت کردم، بلکه تونستم با خیال راحت سر از ماجراهای جدید اطراف دربیارم، اونم این بود که سریع رو به یلدا با لحن پر از سوء ظن گفتم:
- یلدا صبر کن ببینم، بین تو بهروز چه خبره؟
همین حرف کافی بود که یلدا تا بنا گوش سرخ بشه و به تته پته بیفته، شقایق هم که داشت از فضولی می مرد، دست به کمر وایسته و بگه:
- به به چشمم روشن، زود تند سریع اعتراف کن. بدو تا نعشت رو همین وسط نخوابوندم.
- هیچی بابا، خبری نیست.
- یلدا خانم با ما هم آره؟
romangram.com | @romangram_com