#بچه_مثبت_پارت_208


- آره، یعنی نه.

با خنده گفتم:

- آخرش آره یا نه؟

- خب من و بهروز ...

- تو و بهروز چی؟ دِ جون بکن!

- هیچی، اولش قصدم از نزدیک شدن بهش این بود که کمکش کنم نازی رو فراموش کنه، اما تا چشم باز کردیم دیدیم به هم علاقمند شدیم.

شقایق با تعجب گفت:

- یعنی بهروز به این سرعت نازی رو فراموش کرد؟

- خب بهروز میگه حق با نازنینه و عشقشون به هم روی بچه بازی بوده و حالا داره با چشم باز تصمیم می گیره.

- او!

- زهرمار، مگه گرگی او می گی؟

- خاک تو سرت ملی، این "او" گفتنم نشونه ی اوج تعجبمه. خب ادامش؟

یلدا با لبخند گفت:

- بهروز دنبال کار می گرده و قرار شده آخر این ترم برای خواستگاری رسمی با خانوادش بیان.

- واقعا؟ چه خوب! امروز چرا انقدر زود رفت؟

- مصاحبه ی استخدام داره.

- یلدا می خوای به بابام بگم ببینم کاری می تونه واسش بکنه یا نه؟

- ممنون، اگه این یکی نشد حتما بهت خبر می دم.


romangram.com | @romangram_com