#بچه_مثبت_پارت_206


من که نگاهم رو ازش گرفت و به سمت دیگه ای برگردوندم که از قضا توی نگاه متین قفل شد. انگار زمان و مکان از دستم در رفت و من حس کردم جایی هستم که فقط من و متین و نگاه مهربونش حضور داریم.

تازه داشتم معنای واقعی جمله ای که تو رمان های رمانتیک می نوشتن و می گفتن "در نگاه طرف غرق شدم." پی می بردم که شقایق با اون کله ی پوکش تکیه داد به صندلی و با بستن زاویه دید من و متین مثل یه سد بزرگ منو از خطر غرق شدگی نجاتم داد. بی اختیار یه پس گردنی محکم زدم به شقایق که با حرص گفت:

- ای بشکنه دستای سنگینت، چه مرگته؟

- هان؟ هیچی.

- بمیری ملی، واسه خاطر هیچی زدی پس کله ام؟

با نیش باز نگاش کردم و گفتم:

- نه، جون تو کتک خورت ملسه.

- درد بگیری!

بعد با هیجان گفت:

- دیدی چطور حال شمائی زاده رو گرفتم؟

تازه نگاهم به جلوم افتاد و دیدم خبری از اون جوجه خروس و دوستاش نیست.

نگاهم رو برگردوندم تو چشای متعجب شقایق و گفتم:

- آهان.

- ملیسا حالت خوبه؟

یهو جو گیر شدم و گفتم:

- درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار


romangram.com | @romangram_com