#بچه_مثبت_پارت_205
فقط سرم رو تکون دادم و گفتم:
- فعلا مغزم درست کار نمی کنه، گرسنم.
با لبخند گفت:
- بریم کافی شاپ.
- بریم.
تموم اون شب ذهنم درگیر حرفای متین بود و نگاهش حتی یه لحظه از جلوی چشمم دور نمی شد. این شد که تصمیم گرفتم یه کم باهاش راه بیام، فقط یه کم، اونم نه اون قدری که به غرورم لطمه بزنه. حالا اگه بلند بلند نمی خندیدم که نمی مردم.
***
نازنین کارت جشن عقدش رو بین ما توزیع کرد و تموم اون روز رو، هر پنج دقیقه یک بار تاکید کرد که حتما زود بیاید.
جالب ترین قسمتش وقتی بود که بهروز با دیدن کارت با لبخند گفت:
- مبارک باشه نازنین خانم، امیدوارم با آقا حمید خوشبخت بشید و به آرزوهاتون برسید.
بعد هم با لبخند به یلدا نگاه کرد و گفت:
- من و یلدا حتما میایم.
با لبخندی که یلدا هم به روش پاشید مطمئن شدم تموم اون مدتی که من درگیر خودم و متین بودم، یه اتفاقات مهمی افتاده که ازشون کاملا بی خبرم.
اون روز همین که شمائی زاده و علاف های دورش وارد کلاس شدن، یه راست به سمت ما اومدن و شمائی زاده رو به ما گفت:
- سلام عرض شد.
romangram.com | @romangram_com