#بچه_مثبت_پارت_204
یه آن به چشماش که نگاه کردم اصلا سوال هم یادم رفت چه برسه به جواب، برای همین سریع نگاهم رو ازش دزدیدم و با ده بیست ثانیه ثانیه تاخیر که علتش فشار به مخ مبارک و تمرکز حواس برای یادآوری سوال پر از ابهام پسر چشم سیاه مقابلم بود، گفتم:
- آره.
پیش خودم فکر کردم حالا متین میگه "جون بکن خب، یه نه و آره که انقدر زور زدن نداره!"
- خوبه، پس یه خواهشی ازت دارم.
وای خدا، الان نخواد بگه بیا بریم خونه خالی و ... لا ا... الا ا... به این ذهن منحرف، آخه این پاستوریزه رو چه به این خواهشا؟!
وقتی نگاه پرسشیم رو دید ادامه داد:
- دوست ندارم صدای خنده ی بلندت باعث بشه که نظر پسرا رو به خودت جلب کنی.
اهکی، عشق ما رو باش، با این خواسته هاش!
- وا، مگه خندیدن هم دست خود آدمه؟ اگه یه چیز خنده داری ...
بی ادب وسط حرفم پرید و گفت:
- می دونم، می دونم، اما قرار شد کارایی که باعث آزار منه رو انجام ندی. همون طوری که منم متقابلا باید ...
- یعنی چی؟ فکر کردی عصر دقیانوسه که من نخندم تا صدام رو کسی نشنوه؟ می خوای بعد ازدواجمون هم پام رو از تو خونه بیرون نذارم که یه وقت نظر پسرا با دیدنم جلب نشه؟ یا این که ...
- ملیسا جان، چرا عصبی می شی؟ من فقط ازت یه خواهش کردم، هوم؟
- ولی من از اول زندگیم این طوری بودم، ترک عادت هم موجب مرضه.
- پس من چی؟ دل من چی؟ می دونی وقتی شمائی زاده اون طوری بهت گفت "جون" می خواستم پاشم و چشماش رو از کاسه دربیارم؟ یا وقتی بهت گفت خوشگله؟ ملیسا تربیت خانوادگی تو این جوری بوده درست، این که این چیزا توی خانوادتون مهم نیست هم درست، اما خود تو وقتی خندت باعث شد شمائی زاده به خودش جرات بده و بیاد جلوتون بهتون تیکه بندازه ناراحت نشدی؟ اگه جوابت آره س که یعنی خودت هم قبول داری کارت اشتباه بوده و اگه نه هست که من پا روی تموم احساسم می ذارم و باهات همین جا تموم می کنم.
- تهدید می کنی؟
- نه عزیزم، فقط خواهش می کنم راستش رو بهم بگو تا مطمئن بشم اون شناختی که ازت به دست آوردم اشتباه نبوده و تموم حسام به تو درستِ درسته.
ای خدا، این دیگه کیه؟ می دونستم حرفاش روم موثره، مثل چند باری که خواب رو از چشمام گرفت و در نهایت تسلیمم کرد، یه جورایی با پنبه سر می بره.
romangram.com | @romangram_com