#بچه_مثبت_پارت_203
هنوز حرفم تموم نشده بود که متین گفت:
- مشکلی پیش اومده آقای شمائی زاده؟
و بعد همچین با اخم به من نگاه کرد که یه لحظه خودم رو خیس کردم.
دِ بیا، از حالا چه اخم و تَخمی هم می کنه.
- نه جناب.
بعد هم زیر لب به دوستش گفت:
- بدو، منکراتی اومد.
و نشست پشت سر ما. همین که استاد وارد شد، واسه من هم پیامک اومد. متین نوشته بود:
"بعد کلاس تو همون پارک دیروزی منتظرتم."
نگاهش کردم، اخماش تو هم بود.
"ببینم چی میشه."
نمی دونم چرا این جوری جوابش رو دادم، اما وقتی دیدم اخماش بیشتر تو هم رفت به غلط کردن افتادم.
انقدر نگاهش کردم که شقایق به شوخی گفت:
- می خوای جامون رو با هم عوض کنیم؟ این طوری آرتروز گردن می گیری.
این بار بدون این که کسی بهم گیر بده سریع خودم رو به پارک رسوندم. متین هنوز نرسیده بود، برای همین تو ماشین منتظرش موندم. وقتی از ماشینش پیاده شد منم پیاده شدم. هنوز اخم کوچیکی بین ابروهاش بود، لامصب با اخم خوشگل تر میشد.
- چیزی میل نداری؟ کافی شاپ یه کم بالاتره.
- نه فعلا.
روی نیمکت قبلی نشستیم و اون سریع سکوت رو شکست.
- ببین ملیسا خانوم، من می دونم و بهت هم گفتم که بین اعتقادات من و شما شاید تفاوت خیلی زیاده، اما موضوع اینه که باید برای رسیدن به هم دیگه و تشکیل یه زندگی آروم و بی دغدغه، یک سری چیزایی که انجامش باعث ناراحتی طرف مقابله رو رعایت کنیم. این رو قبول داری یا نه؟
romangram.com | @romangram_com