#بچه_مثبت_پارت_193
از جاش بلند شد و مقابل من مبهوت ایستاد. مستقیم به چشمام خیره شد و گفت:
- نمی تونم بشینم رو صندلی و ببینم پسرا میان و بهت پیشنهاد رقص می دن، که کسی به جز من به چشمات خیره بشه، که یکی به جز من دوستت داشته باشه، که تو مال کس دیگه ای بشی. البته اونا مقصر نیستن، تقصیر توئه که مال من و دنیای من نیستی که اگه بودی یه لحظه هم نمی ذاشتم کسی به جز خودم با این قیافه ببیندت.
و بعد از جلوی چشام غیب شد. "خدایا نکنه خواب می دیدم؟ چی شد؟ چی گفت؟ کجا رفت؟" هنوز مبهوت بودم. خودم رو به سالن رسوندم و از مامان اینا خواستم زودتر بریم خونه.
- زشته آخه هنوز شامم نخوردیم.
- مامان حالم فوق العاده بده.
مامان که رنگ و روی پریدم رو دید قبول کرد. فقط از مائده و کتی خداحافظی کردم و مامان بابا رفتن تا از بقیه خداحافظی کنن که مائده آروم گفت:
- ملیسا طوری شده؟
- نه، فقط یه کم حالم بده.
- مطمئنی ربطی به متین نداره؟
- نه، چطور مگه؟
- آخه اونم با یه خداحافظی سرسری رفت.
حرفی نزدم. گیج و منگ همراه مامان بابا خودم رو به خونه رسوندم و یه راست رفتم تو اتاقم.
برای اولین بار تو زندگیم تا صبح خوابم نبرد و حرفای متین مثل پتک تو سرم فرود می اومد. یه چیزی رو مطمئن بودم، اونم این بود که احساسی که به متین داشتم رو تا حالا در مورد دیگری تجربه نکرده بودم. اون بهم گفته بود از روز اول تو دانشگاه، اونم دقیقا زمانی که من جلوی همه بچه ها سر به زیر بودن متین رو مسخره کرده بودم عاشق شده. بدتر از همه حال خرابش بود که برام غیر قابل تحمل بود. بدون هیچ فکری گوشیم رو درآوردم و براش نوشتم:
"حالتون بهتره؟"
همین که دکمه سند رو زدم تازه نگاهم به ساعت افتاد، یه ربع به چهار! وای خدا باز بدون فکر یه غلطی کردم. با شنیدن زنگ پیام گوشیم از جا پریدم. جواب داده بود، پس اونم نخوابیده بود. سریع پیامش رو باز کردم.
"دل خراب من از این خراب تر نمی شود که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند."
جواب دادم:
"من نمی خواستم هیچ وقت این طوری ببینمتون."
سریع جواب داد:
romangram.com | @romangram_com