#بچه_مثبت_پارت_192


من هنوز مثل چغندر وایساده بودم که مائده رفت داخل و حالا من و متین تنها شدیم. این بار متین پوفی کشید و سرش رو انداخت پایین. نزدیکش رفتم و گفتم:

- آقا متین مشکلی پیش اومده؟

نگاهش بالا اومد و تو چشمام استپ کرد. "خدایا من چرا معنای این نگاه رو نمی فهمم؟ ای خاک بر سر نفهمم!" چشماش از همیشه غمگین تر بود. "الهی بمیرم چی شده بود؟"

- من بابت قضییه آهنگ و این حرفا ازتون عذر می خوام.

"اوا خاک بر سرم به من چه یهو جو گیر شدم و عذر خواستم؟ آخه من نه سر پیازم نه ته پیاز!"

متین پوزخندی زد و گفت:

- من با اونا مشکلی نداشتم.

- پس چی؟

"وای خدا حالاست که بهم بگه پیچ پیچی! آخه به تو چه دختره فضول؟"

- تویی.

چشمام اندازه دوتا نعلبکی شد.

- من؟!

باز نگاهش سر خورد تو چشمام.

- آره، توی لعنتی هستی!

"خدایا یعنی چی؟ الان بهم توهین کرد؟" خودش رو رو زمین ول کرد و سرش رو بین دستاش گرفت. "چرا فحشش نمی دادم؟ چرا زودتر از اینجا نمی رفتم؟ چرا با دیدن حال خرابش حال خودمم بد شد؟ من چم شده؟"

- ببین ملیسا خانم احمدی، من احمق از همون روز اول که پام رو گذاشتم تو اون دانشگاه خراب شده و تو جلوی همه بچه های کلاس با حرفات تحقیرم کردی عاشقت شدم. می دونم به نظرت مسخره س، اما موضوع اینه که من هر کاری برای فراموش کردنت کردم سودی نداشت. آره، می دونم الان پیش خودت می گی پسره دیوونه س که با این همه فرقی که بین دنیامونه عاشقم شده و الانم داره بهم اعتراف می کنه، اما به خدا دیگه نمی تونم. باید تکلیف خودم رو با تو و دلم روشن کنم. دیگه به این جام رسیده.

و با دستش اشاره به گلوش کرد.

- خواستم فراموشت کنم، اما ندیدنت دیوونم می کرد. خدا هم خودش می دونه نگاهای دزدکیم به تو دست خودم نبود، کار دلم بود.


romangram.com | @romangram_com