#بچه_مثبت_پارت_191
- چرا این رو ازش خواستی؟
ابروهاش رو به طرز بامزه ای بالا پایین انداخت و گفت:
- دیگه دیگه!
- هی خوشگله، پاشو ناز نکن!
"ای بمیرید همتون. خوبه همین حالا گفتم من حال رقصیدن ندارم." هنوز جواب پسر بهادری رو نداده بودم که متین با شتاب از جاش بلند شد و از سالن بیرون رفت و مائده هم با نگرانی دنبالش رفت.
رو به کوروش گفتم:
- چی شد یهو؟
کوروش شونه هاش رو بالا انداخت و رو به پسره گفت:
- مگه نشنیدی گفت حوصله ندارم برقصم؟
"پسره ی نکبت!"
دیگه دلم طاقت نیاورد و بلند شدم و رفتم دنبال مائده و متین. جلوی ساختمان که نبودن، با عجله پشت ساختمان رفتم. مائده داشت باهاش حرف می زد.
- خودخواه نباش متین. من همه اینا رو از قبل بهت گفته بودم، تو خودت قبول کردی.
- مائده نمی تونم، نمی تونم مثل سیب زمینی بشینم و هیچی نگم. بابا داشتم خفه می شدم. تو منو درک کن.
- خیلی خب حق با توئه؛ اما یه کوچولو دیگه تحمل کن تموم میشه، منم اصلا از این اوضاع راضی نیستم، اما خب به خاطر خالم ...
"وای خدا آخه کدوم احمقی الان به گوشیم زنگ زد؟ مائده و متین هر دوتاشون منو دیدن خب. خاک تو سر این شانس." از بس هول کرده بودم رو به اون دوتا گفتم:
- سلام.
و این باعث شد که اخمای متین بیشتر تو هم بره و مائده هم غش غش بخنده. "حفظ ظاهر، یک دو سه، نفس عمیق، اوهوم اینه!"
- مائده جون خالت کارت داشت.
- باشه عزیزم ممنون.
romangram.com | @romangram_com