#بچه_مثبت_پارت_187
بی اختیار نگاه اونا رو دنبال کردم و بهش رسیدم.
- اوه!
- چیه؟
شقایق هم با دیدنش جیغ خفه ای کشید.
متین تو اون کت و شلوار مشکی رنگ و پیراهن ساده سفید با صورت شیش تیغه متفاوت تر و جذاب تر از همیشه، همراه پدر مائده وارد سالن شده بودن. خودم رو جمع و جور کردم و یکی پس کله ی شقایق و یکی هم به یلدا زدم تا به خودشون بیان. اما وقتی نگاه بقیه دخترا رو میخکوبش دیدم حرصی شدم و زیر لب غریدم:
- بیا، اینم بچه مثبت کلاسمون، آب ندیده بود؛ وگرنه شناگر قابلی بود!
یلدا با تعجب نگام کرد و گفت:
- چی می گی ملیسا؟ اون با این تیپم می تونه سر اعتقاداتش وایسته، منافاتی بینش نمی بینم.
- چی می گی؟ منافات از این بیشتر؟
یلدا که انگار وکیل وصی متین بود دوباره گفت:
- هیچ جای قرآن ننوشته اگه ریش نداشته باشید دیگه مسلمون نیستید.
درد من این چیزا نبود، احساس کسی رو داشتم که همه از نقشه ی گنجی که فقط مال اون بوده با خبر شده باشن و بخوان برای رسیدن به گنج پسم بزنن. می دونم احساس خیلی بیخودی بود، اما دست خودم نبود، از همه ی اینا گذشته مطمئن بودم متین برای هر کاری که می کنه دلیل داره.
- ملیسا تو رو خدا اخمات رو باز کن. آخه اون چی کار به تو داره؟
پسرای خاندان ملکی که از وضع موجود راضی نبودن با حرص گفتن:
- یعنی تا وقت شام باید همین طوری آروم بشینیم؟
- یه آهنگی، دنسی.
- بیا خود کوروش اومد.
کوروش همراه متین و مائده به سمت میز بزرگ جوونا می اومدن. با دیدن متین تپش قلبم بالا رفت، اما متین مثل همیشه سر به زیر و با وقار حرکت می کرد. انگار با دیدن سر پایینش خیالم از بابت این که این پسر همون متین محمدیه راحت شد.
سلام بلندی کرد و و با پسرا دست داد و کوروش اون رو پسرعمه ی مائده معرفی کرد. روی اولین صندلی خالی نزدیک بهروز نشست.
romangram.com | @romangram_com