#بچه_مثبت_پارت_186
- خیلی خب می بخشمت نوکر.
- بچه پررو!
- یلدا و شقایق و بهروز اومدن؟
- نه هنوز.
می خواستم بپرسم متین اومده که بی خیال شدم. به جمع دخترا پسرا پیوستم و در همین حین کل خونه رو با نگاهم شخم زدم تا اثری از متین پیدا کنم. پسرای خاندان ملکی به حدی هیز بودند که یه لحظه احساس کردم لخت جلوشون نشستم. کتی خانم اون قدر قربون صدقه ی مائده می رفت که دخترعمه کوروش گفت:
- کاش من بچه خواهر زن دایی بودم.
- حالا چرا اون روسری رو از سرش بر نمی داره؟
- تیپ و قیافش شبیه خدمتکاراس.
دیگه کم کم داشتم به نقطه انفجار می رسیدم. با حرص گفتم:
- اما از دید من شبیه فرشته هاس.
و بعد با نگاه خصمانه بهشون خیره شدم که با دیدنم لال شدن و با خوردن یه پس گردنی محکم برگشتم و دیدم بله، شقایق و یلدا و بهروزن.
- وای بمیری ملی چقدر ناز شدی.
بهروز جلوم به حالت نمایشی خم شد و دستم رو بوسید.
- اوه علیا حضرتا، این جان نثار را به غلامی خود بپذیرید!
دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
- زهر مار!
بالاخره بعد چند دقیقه چرت و پرت گفتن جو آروم شد که صدای یکی از دخترای فامیل کوروش اینا رو شنیدم که گفت:
- وای پریوش پسره رو، عجب تیکه ایه!
romangram.com | @romangram_com