#بچه_مثبت_پارت_185
خلاصه با یه تخفیف تپل لباس رو خریدم و رفتم سراغ خرید نیم تاج.
***
مامان با دیدن من تو اون لباس و با نیم تاج نقره ای رنگ و با گل های کریستال همرنگ لباسم و آرایش ملیح دخترونه، لبخندی به صورتم پاشید و گفت:
- خوش سلیقه شدی.
بازم صدقه سر آقا متین مامان در عمرش یه تعریفی از من کرد. جواب لبخندش رو دادم و با بابا به سمت خونه ی ملکی راه افتادیم.
مائده با کت و دامن نیلی رنگ و پوشیده و روسری زیبای ست لباسش مثل همیشه مثل یه فرشته بود و کوروش هم یه ثانیه ازش دور نمی شد و اون رو با مهمونا آشنا می کرد. جالبی کار اون جا بود که تا آقاییون دستشون رو به سمت مائده دراز می کردن، کوروش سریع دستش رو تو دست اونا می ذاشت و خودش تشکر می کرد. نگاه هایی که توش پر از تحسین بود به من نشون می داد که واقعا از انتخاب لباس ضرر نکردم. مائده با دیدنم بغلم کرد.
- وای ملیسا چقدر ناز شدی.
- کجاش ناز شده؟ مثل جادوگر شهر اوز!
چشم غره ای به کوروش رفتم و به مائده گفتم:
- ممنون عزیزم، ولی به پای تو نمی رسم.
- اون که صد البته!
ایشی به کوروش گفتم و بعدم تو گوشش زمزمه کردم:
- کاری نکن حرفایی بزنم که به غلط کردن بیفتیا!
کوروش با حرص نگاهم کرد و جلوم تعظیم کوتاهی کرد و گفت:
- شما سرورید پرنسس.
romangram.com | @romangram_com