#بچه_مثبت_پارت_184


شقایق چشماش رو ریز کرد و گفت:

- معلومه با کی اس ام اس بازی می کنی که انگار نه انگار دو ساعته دنبال این خانم مثل جوجه اردک راه افتادیم؟

یلدا لبخند زد و گفت:

- با نازنین و بهروز.

- خب؟

- نازنین گفت واسه مهمونی نمی تونه بیاد و بهروز گفت میاد.

- چه خوب. خوبه فردا شب تو مهمونی یه کیس مناسب ببندیم بیخ ریش بهروز و تموم.

با دیدن لباسی به سبک دخترای انگلیسی قدیم استپ کردم.

- اوه بچه ها این رو!

- وای آستیناش پفه، چه باحال. دامنش رو، یاد پرنسسا افتادم.

آستینای بلند، یقه ی ایستاده ی کوچیک و حلزون شکلش و بلندی دامنش باعث می شد که هیچ جای بدنم بیرون نباشه.

- همین رو می خوام پرو کنم.

رنگ صورتی کثیفش رو پوشیدم و به خودم تو آینه نگاه کردم. با یه نیم تاج رو موهام واقعا پرنسس می شدم. وای موهام رو چی کار کنم؟ برای موهام دیگه نمی تونستم کاری کنم. اگه می خواستم موهامم بپوشونم اول این که مامان خفم می کرد و بعدم شک برانگیز بود. شقایق و یلدا با دیدن لباس جیغ جیغ کردن و گفتن خیلی عالیه. شقایق با دیدن قیمت لباس وا رفت و گفت:

- ای بابا، قیمتش رو.

خودمم با دیدن قیمتش جا خوردم. با این که پول به اندازه کافی همراهم بود، اما لباس واقعا نمی ارزید. فروشنده هم با دیدن هیجان بچه ها دم پرو، یه ریال هم تخفیف نداد و من لباس رو روی پیشخوان گذاشتم و گفتم:

- انگار قسمت نیست بخریم، بریم.

هنوز دو قدم بر نداشته بودم که فروشنده گفت:

- خیلی خب چون لباس رو پسندیده بودید باهاتون راه میام.


romangram.com | @romangram_com