#بچه_مثبت_پارت_179

- ناناز دوستم، همون قضیه آرشام و ...

- اوکی بابا، فهمیدم، سلامت باشه. مامان گفت کارم داشتی.

- آره، راستش کارت داشتم، اما الان با دیدن بی حوصلگیت منصرف شدم.

- لوس نشو، بگو ببینم کارت چیه؟

- خب راستش یه خواستگار خوب برام اومده.

- اوکی، تا تهش رفتم. می خوای یه جوری بپرونیش.

- نه اصلا، خودمم ازش خوشم اومده.

- نه بابا؟ تو که تا دیروز آرشام آرشامت بود.

- خب اون تله ای که واسه آرشام گذاشتیم خیلی چیزا رو برام روشن کرد، آرشام مردی نیست که بتونم برای یه عمر زندگی بهش اعتماد کنم.

- چه جلافتا! واقعا این خودتی؟

حرفاش منو یاد نازنین انداخت، اونم در مورد بهروز همینا رو گفت، نکته ی مشترک هر دوشون اینه که با من دوستن. اوه، نکنه این از تاثیرات منه؟ والا.

- خب آتوسا جون، به نظرم تصمیمت عاقلانه س.

- ممنون.

آتوسا بعد از نیم ساعت چرت و پرت گفتن رفت و من آخرش نفهمیدم چی کارم داشت، یعنی فقط اومده بود از تصمیم جدیدش مطلعم کنه؟





***





romangram.com | @romangram_com