#بچه_مثبت_پارت_178


جوابش رو ندادم و با اخم به مامان خیره شدم. مامان که از قیافم فهمید اگه آتو دستم بده سگ می شم، با خونسردی گفت:

- ملیسا جون، آتوسا زنگ زد و گفت چرا گوشیت رو جواب نمی دی و قرار شد بیاد خونمون.

- چرا؟

- نمی دونم، گفت کارت داره.

اوپس، همین رو کم داشتم. امروز از زمین و آسمون واسم می باره.

نیم ساعتی تو اتاقم نشسته بودم که یکی در زد.

- بله؟

- آتوسام.

- بیا تو.

آتوسا اومد و محکم بغلم کرد.

- چطوری تو؟ چقدر اخمات تو همه؟

- امروز روز بدشانسی منه.

- چطور؟

- اول از همه این که یه خواستگار داشتم که قهوه ایش کردم و حالا عذاب وجدان دارم، دوم این که مگه مهلقا رو تو سالن پایین ندیدی؟

- اوهوم دیدمش، عجب رویی داره پا شده اومده این جا! مورد اولم، قضیه ی خواستگاره چی بود؟

- بی خیال، الان اصلا رو مود تعریف نیستم.

- باشه، هر جور راحتی. راستی، نازیلا بهت سلام رسوند.

- نازیلا کیه دیگه؟


romangram.com | @romangram_com