#بچه_مثبت_پارت_177





بهروز کلا از گروه پس کشیده بود، دیرتر از همه سر کلاسا می اومد و زودتر از همه هم می رفت. کوروش هم کم مونده بود از عشق مائده سر به کوه و بیابون بذاره. کتی جون هم یه جوری انگار می پیچوندش و به بهونه ی تحقیق کردن هی لفتش می داد.

دیگه اصلا تو کارشون دخالت نمی کردم و وقتی کوروش اصرار می کرد با مامانش حرف بزنم، با حرص می گفتم "به من چه؟ مگه من مدد کار اجتماعیم؟ والا." نازنین سرش به حمید جونش و تدارک مراسم عقدش گرم بود و کلاسا رو یک در میون دودر می کرد. فقط من و یلدا و شقایق مثل قبل واسه خودمون می تابیدیم و به این و اون گیر می دادیم. با مائده سر سنگین بودم چون احساس می کردم سر کارم گذاشته، یه جورایی از رفتارای متین فهمیدم که همه حرفای مائده درباره عشق و عاشقیش کشک بوده.

مثل قبل یه سلام کوچیک و نگاهش به هر جایی غیر از نگاه من و بعد هم جیم شدن سریعش به طوری که احساس می کردم ازم متنفره و فراری. وقتی از این موضوع مطمئن شدم که آخرای کلاس سهرابی بهم گفت بعد کلاس بمونم که کارم داره و متین شنید، اما مثل چغندر از کلاس بیرون رفت، بدون این که حتی یه عکس العمل کوچیک نشون بده. اون قدر از این رفتار متین شکار بودم که فقط منتظر شدم سهرابی یه آتو دستم بده تا منفجر بشم و قهوه ایش کنم.

کلاس خالی شد، فقط سهرابی بود که روی صندلیش نشسته بود و من که مثل طلبکارا دست به سینه جلوش ایستاده بودم.

- خب خانم احمدی، دیگه تو این چند ترم وقت شناخت منو داشتید و منم از شما ...

وسط حرفش پریدم و گفتم:

- چی از جونم می خواین؟ هان؟ می دونید اگه بابام بو ببره که یکی تو دانشگاه چپ بهم نگاه کرده، خونش رو حلال می کنه؟ اونم کی؟ تو، تویی که می خوای لقمه ی بزرگ تر از دهنت برداری و مامان جونت بهت یاد نداده که لقمه ی بزرگ ممکنه باعث خفگیت بشه.

خودمم نمی دونستم احترام استادیش رو نگه دارم و بهش "شما" بگم یا با گفتن "تو" نشونش بدم که براش ارزشی قائل نیستم، برای همین قاطی پاتی می کردم.

سهرابی از بهت بیرون اومد و گفت:

- یعنی حتی نمی ذاری پیشنهاد ازدواجم رو مطرح کنم و بعد تحقیرم کنی؟

می دونستم سهرابی از اون دسته آدماییه که اگه بهش رو بدی سوارت میشه، برای همین با کمال خونسردی گفتم:

- آقای دکتر سهرابی، اون دفعه که جلوی بچه ها تحقیرم کردی و از کلاس بیرونم کردی یکی از بچه ها به بابام خبر داده بود و بابام هم منو تحت فشار گذاشت تا بگم اون کی بوده که خم به ابروم آورده بود. من نم پس ندادم چون اون وقت شما باید قید استادی رو می زدید. فراموش که نکردید احمدی بزرگ چقدر این جور جاها خرش می ره. اگه دوباره کلاغا خبر بدن بهش که استاد گرام دخترش پاش رو از گلیمش درازتر کرده، من هیچ مسئولیتی در قبال شکستن پاهاتون قبول نمی کنم. ضمنا، من از شما متنفرم.

- تو مغرورترین و گستاخ ترین دختری هستی که تو عمرم دیدم، ولی مطمئن باش یکی هم پیدا میشه و غرورت رو، دلت رو می شکنه.

- اوکی، شما نگران من نباش. ضمنا، امیدوارم دور منو کلا خط کشیده باشید، خداحافظ.

خب دروغ چرا؟ از این که با سهرابی تند صحبت کرده بودم یه جورایی عذاب وجدان داشتم. اگه متین عوضی حداقل یه عکس العملی نشون می داد که احساس می کردم دوستم داره، شاید رفتارم معقول تر بود. به خودم توپیدم که "چرا باید ری اکشن اون پسره ی خودخواه برام مهم بشه؟ همشون برن گم بشن، اول از همه هم متین." اما به خودم که نمی تونستم دروغ بگم، از بی محلی متین خونم قل قل می جوشید. اما از طرفی طی شناختی که تو این چند ترم از سهرابی به دست آورده بودم، نباید جلوش وا می دادم.

گوشیم زنگ خورد، مائده بود. از دستش عصبانی بودم. رد تماس رو زدم و گوشیم رو خاموش کردم. امروز از اون روزایی بود که حوصله ی خودم هم نداشتم. با دیدن مهلقا توی سالن با تعجب به مامان نگاهی انداختم. اصولا مامان آدمی نبود که خیلی راحت کسی رو ببخشه، اما این مهلقای کثافت انگار مهره ی مار داشت.

- سلام ملیسا جون.

romangram.com | @romangram_com