#بچه_مثبت_پارت_176
***
- نازی تو واقعا حمید رو دوست داری؟
- معلومه، اگه دوستش نداشتم که باهاش نامزد نمی کردم.
- پس با بهروز چه کنیم؟ داره داغون میشه.
- من باهاش حرف زدم. گفتم به درد هم نمی خوریم، گفتم تو این سه سال هیچ وقت نتونستم به چشم شوهر آیندم بهش نگاه کنم، یا حداقل کسی که بشه بهش تکیه کرد. ملیسا بهروز خیلی بچه س. درسته فقط دو سال از حمید کوچکتره، اما حمید خیلی پخته س.
- پس چرا زودتر روشنش نکردی؟ چرا بهش نگفتی نمی خوای باهاش ازدواج کنی؟
- چون برام خیلی عزیزه، هیچ وقت دوست نداشتم دلش بشکنه. می دونم که اشتباه کردم، اما خب ...
نازنین ساکت شد و آه کشید. یکی دو دقیقه هر دو ساکت بودیم تا این که نازنین گفت:
- اوایل فکر می کردم می تونم اون جوری که خودم دوست دارم بارش بیارم. منظورم اینه که اخلاقیاتش رو مطابق با سلیقم عوض کنم. اتفاقا تا حدودی هم تونستم، اما بعد یه مدتی فهمیدم کارم اشتباس و هیچ وقت چنین مردی رو واسه زندگیم، واسه این که پدر بچه هام باشه دوست ندارم.
- واقعا نمی دونم چی بگم، اما به نظر من تو این رابطه فقط تو مقصری، چون وقتی فهمیدی تو و بهروز به درد هم نمی خورید همه چیز رو به هم نزدی و گذاشتی بهروز بازی بخوره.
- راست می گی، اما مشکل این جا بود که هر چقدر سعی می کردم بین خودم و بهروز فاصله بندازم، بهروز سریع فاصله رو پر می کرد.
وقتی از نازی جدا شدم تموم فکرم پیش این بود که چطور بهروز می تونه راحت نازی رو فراموش کنه تا کمتر عذاب بکشه.
***
romangram.com | @romangram_com