#بچه_مثبت_پارت_175

- بچه ها، نامزدم حمید.

این جمله کافی بود تا کیف بهروز از دستش روی زمین ول بشه و همه بدون این که حمید رو تحویل بگیریم، با نگرانی به بهروز نگاه کنیم.

از جو به وجود اومده متنفر بودم. سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:

- سلام حمید خان. از آشناییتون خوشحالم، تبریک می گم.

همه بهش تبریک گفتن، حتی بهروز.

صدای بغض دارش وقتی به حمید گفت: "تبریک می گم، امیدوارم بتونی خوشبختش کنی." اشک رو تو چشمام جمع کرد.

- نازی با بچه ها و آقا حمید برید کافی شاپ مهمون من، منم با بهروز برم سراغ سهرابی و یه گوشمالی حسابی بهش بدم.

بچه ها که زود گرفتن می خوام با بهروز صحبت کنم، از پیشنهادم استقبال کردن و همگی به سمت کافی شاپ رفتن.

- بهروز؟

- برو باهاشون ملیسا، می خوام تنها باشم.

- اما ...

- خواهش می کنم.

- خواهش می کنم خواهش نکن.

بهروز لبخند تلخی زد و گفت:

- دیدی بعد سه سال مثل یه کاغذ باطله انداختم دور؟

- بهروز؟

- چیه؟ دروغ می گم؟ هان؟ تو بگو ملی، تو بگو، دیگه باید چی کار می کردم تا بفهمه دوستش دارم؟ من احمق دوستش دارم. من ...

بغض نذاشت ادامه ی حرفش رو بزنه و من ساکت شدم، یعنی در واقع چیزی نداشتم بگم. چی می تونستم بگم؟ بگم حق با اونه یا نازنین؟ واقعا حق با کدومشون بود؟



romangram.com | @romangram_com