#بچه_مثبت_پارت_174


کتایون با دیدن مائده جا خورد. کتی رو یکی از آشناهامون معرفی کردم که تصادفا الان دیدمش. طبق معمول رفتیم کافی شاپ و کتی خانوم رو حسابی انداختیم تو خرج. کتی از درس و دانشگاه مائده پرسید و مائده با متانت همیشگیش جوابش رو داد. موقع خداحافظی هم خواستم مائده رو برسونم که گفت با ماشینش اومده و منم از خدا خواسته روش رو بوسیدم و با کتی خانوم سوار ماشین شدیم.

- خب؟

- خب خیلی خانومه، یه جورایی از سر کوروش زیاده.





***





نمی دونم چرا برای شروع ترم جدید انقدر خوشحال بودم و یه جورایی هم استرس داشتم.

با رفتن آرشام و کشیدن اون نقشه، رابطه ی من و آتوسا زمین تا آسمون فرق کرد، علتش هم فقط این بود که آتوسا واقعا عوض شده بود و دیگه اون دختر افاده ای فیس فیسو نبود. حتی یه بار مامان پرسید که چی شده منی که سایه ی آتوسا رو از دو کیلومتری با تیر می زدم، حالا باهاش قرار رستوران و گردش می ذارم؟ برنامه کوه جمعه هم یه جورایی با نیومدن مائده و نازنین و متعاقبا کوروش و بهروز، کنسل شد.

شروع ترم با اتفاقات جدیدی همراه بود. مهمترین اونا نامزدی نازنین با پسرعمه اش و افسردگی شدید بهروز بود. اتفاق بعدی استاد سهرابی بود که شورش رو درآورده بود با هیزبازی هاش و خیره شدن هاش سر کلاس، گاهی وقتا تصور می کردم فقط داره به من درس می ده. کوروش هم اون قدر تو خودش بود که نمی شد دو کلمه باهاش حرف زد. تنها چیزی که این وسط تغییر نکرده بود رفتار متین با من بود که مثل همیشه نگاهش به کفشاش بود و یه سلام کوتاه.

روز اول با تموم دردسراش گذشت. داشتیم با بچه های گروه خودمون می رفتیم دم در که بریم کافی شاپ که یه پسر سبزه روی بانمک اومد جلو و گفت:

- نازنین؟

نازنین به سمتش رفت و گفت:

- سلام حمید جان.

- سلام عزیزم. اومدم دنبالت.

- اوه، صبر کن.

به سمت ما برگشت و گفت:


romangram.com | @romangram_com