#بچه_مثبت_پارت_173

- اصلا، فقط خواستم یادآوری کنم بهت که من تا حالا هر چی می خواستم به دست آوردم.

- آ، آ، نشد دیگه، هیچ وقت، تاکید می کنم هیچ وقت منو به دست نمیاری. اوکی؟

- نمی ذارم دست هیچ کس بهت برسه.

- برو بابا دلت خوشه. بای عزیزم، انشاا... بری دیگه برنگردی.

گوشی رو قطع کردم و با خیال راحت جلوی تی وی دراز کشیدم. آخی زندگی چه زیباست! دوباره گوشیم زنگ خورد. ای بمیرید اگه گذاشتید دو دقیقه بکپم!

- بله؟

-سلام ملیسا جون. کتیم، مادر کوروش.

-اوه سلام کتی خانوم. حال شما؟

- خوبم. امروز وقت داری یه قراری بذاریم این مائده خانومتون رو ببینم؟

- اوم، خب نمی دونم چطوری به مائده بگم، ولی باشه، فقط قبلش باید باهاتون صحبت کنم.

- امروز عصر میام دنبالت.

- نه، من میام پارک سر کوچتون.

نمی خواستم مامان بویی ببره، من داشتم براش نقش یه دختری که شکست عشقی خورده رو بازی می کردم. باید قبل از دیدن مائده، کتی خانم رو روشن می کردم.

از مائده و اخلاقیاتش و خانوادش برای کتی گفتم و اون فقط گفت:

- نمی تونم باور کنم کوروش عاشق چنین دختری شده باشه.

- خب منم هنوز باور نکردم، یه جورایی هم می ترسم.

- از چی؟

- نمی دونم، اما بی خیال، بهتره ببینینش. اما یادتون باشه که چی گفتم، فعلا مائده نباید بفهمه کوروش عاشقش شده تا ما از جانب کوروش مطمئن بشیم.

کتی سرش رو به نشونه ی موافقت تکون داد. به مائده زنگ زدم و ابراز دلتنگی کردم و خواستم یه قرار بذاره ببینمش، گفت الان کتاب فروشی رو به رو دانشگاه تهرانه و برم اون جا.

romangram.com | @romangram_com