#بچه_مثبت_پارت_105
شقایق با مشت کوبید پس سرش و گفت:
- زهرمار، حالا هی ننه من غریبم بازی دربیار.
جدی به کوروش گفتم:
- مائده رو اذیت که نکردی؟
- اذیت کجا بود؟ بهش گفتم تصادفی دیدمش و بیاد برسونمش که گفت: "صلاح نمی بینم باهاتون بیام."
گفتم: "حداقل یه کافی شاپی، قهوه ای، شماره ای." گفت دلیلی نمی بینه.
اصلا سرش رو نیاورد بالا ببینه من انقدر تیپ زدم یا با یه گونی اومدم. ماشین رو بگو، بابام می خواست خفم کنه اون وقت خانوم یه نگاهم بهش ننداخت. با موتور گازی می رفتم انقدر زورم نمی اومد.
اون قدر بهش خندیدیم که اشک از چشمامون جاری شد.
- من که از همون اول گفتم مائده اهل این حرفا نیست.
کوروش چند بار زیر لب "مائده، مائده" گفت و بعد رو به من گفت:
- دختره بهم میگه به حرمت دوستیم با ملیسا باهات برخوردی نکردم که دیگه پات رو از گلیمت درازتر نکنی.
- اِ، پس حسابی شستت.
شقایق خندید و گفت:
- بدو، می خوام بندازمت رو بند تا خشک شی.
یلدا گفت:
- اتوتم با من.
- بامزه ها!
کوروش واقعا اعصاب نداشت، چون بدجور خورده بود تو پرش، ما هم سریع جیم شدیم.
romangram.com | @romangram_com