#با_بهار_پارت_93

لحظه ای مکث کرد و بعد ادامه داد : حواست رو جمع کن شب در خونه باز نمونه . چندشب پیش خونه ی خانم محمدی اینا دزد اومده .

بی اختیار پرسیدم : دزد؟!

گفت : نترس مادر دزد با آدما کاری نداره دنبال پول و طلا و چیزهای قیمتی می گرده که هیچ کدومش توی این خونه پیدا نمیشه اینجا دزد نمیاد ولی خوب احتیاط شرط عقله .

وقتی مادربزرگ رفت تا آماده شود من هم در آشپزخانه سرگرم شدم نمی خواستم خیال کند سهل انگارم کمی سبزی خورشی روی پارچه پهن بود باید آن راخرد میکردم . روزنامه ای روی میز پهن کردم و تخته و چاقو را آوردم و مشغول شدم اما همه حواسم به حرفهای مریم بود که میگفت : چند وقتی است محمود نه درس می خواند . نه با کسی حرف می زند ونه درست غذا میخورد و شاید هم نمی خوابد . یعنی تمام این تغییرات به خاطر من بود ؟ ولی من خودم در آن مهمانی دیده بودم که او آذر در گوشی با هم پچ پچ می کردند و می خندیدند . حتی خود مریم به این موضوع اعتراض کرده بود اگر میخواستم موضوع آذررافراموش کنم رفتنش چه ؟حداقل چهارسال دیگر .

نفهمیدم چطور حواسم پرت شد و چاقو را روی انگشتم فشردم و خون بیرون زد با دست دیگر انگشتم را فشردم وآن را زیر شیر اب گرفتم خون از آن می ریخت روی زمین آشپزخانه نشستم و مریم راصداکردم وقتی باند پیچی انگشتم تمام شد مادربزرگ سر رسید ولی قبل از اینکه در این مورد سوالی کند باشنیدن صدای زنگ به طرف در کوچه رفت لحظاتی بعد مجیدمقابل در آشپزخانه بود.بی آنکه سلام کند گفت : چی شده بچه درس خون ؟ ## لگدت زده ؟ چی کار کردی ؟همه ی خونه رو نجس کردی !

گفتم : نجسی مربوط به توئه اگه بری همه جا پاک میشه !

گفت : کاش به جای ## عقرب زبونت رونیش میزد !

گفتم : حقیقت رو گفتم دردت اومد؟

romangram.com | @romangram_com